خادم الحسین
یکی از روزهایی که در حسینیه نیروی هوایی مراسم داشت، با خانواده رفتیم مراسم، پسر کوچک 2 ساله ام را در بغل داشتم تا ایشان را از دور در کنار یکی از ستونهای بیرونی حسینیه دیدم به طرف ایشان رفتم جهت عرض سلام و ارادت. ضمن احوالپرسی متوجه شدم به خاطر ناهماهنگی که در پذیرایی عزاداری پیش آمده است فوق العاده ناراحت است و گونههایش سرخ شده بود، عرض کردم چرا زیاد سخت میگیرید؟ در همه ی حسینیهها و هیئتها از این گونه اتفاقات میافتد، ناراحتی شما بیشتر از اتفاقی است که افتادهاست، دوستان را ناراحت میکند، در همین جا پسر کوچکم محمد جواد در حالی که در بغلم بود خودش را خم کرد و ستونی را که شهید کاظمی در کنار آن بود بوسید، این منظره که کاملا غیرمنتظره و طبیعی بود، شهید کاظمی را دگرگون کرد و گل از چهرهاش شکفت و مثل اینکه کسی به او پیامی داده بود، بچه را از دست من گرفت و شروع به بوسیدن کرد در حالی که لبخند وجد بر لب داشت.
خـداونـدا! فقـط ميخواهم شهيـد شـوم؛