دل ها باید پرواز کند

ده بیست سی پنجاه صد... هر کس هر چه می تواند... قرض الحسنه... من ذالذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعف له؟؟؟

کار باید تمام شود... هر جور شده... راه دیگری نیست... آخرین طرح گروه؛ پرواز تا بی نهایت...ساخت اولین هواپیمای بدون سرنشین موسسه... شمارش معکوس را شروع کرده بودیم... به هشت رسیده است... راه برگشتی وجود ندارد... باید رفت... تا آخر... باید پرواز کرد... جمعه... هیات فاطمیون نزدیک است... اما مشکلات مالی بدجور گریبان گیر شده است... تا این هفته هم جور نمیشود... شاید هفته های دیگر هم نشود... ولی... ولی کار باید تمام شود... امیدمان رو به نا امیدی است که... که یاد دوستانمان می افتیم... آخر چند سالی هست با همیم... حالا هم طرح وگامی بلند...

پنج شنبه 4 آبان 1391

موسسه جور نمیشود... آخر پنجشنبه فرد است!... قرارمان میشود شهدا... همانجایی که شروع کردیم... بعد از مشهد... شهریور بود... یادش بخیر... یکی یکی از راه میرسند... گام های کوتاه و سریع... و خنده ای بر لب... مثل همیشه... هر کس از گوشه ای میرسد... جمعمان جمع میشود... امیر،حسین،مهدی،رضا،جواد،محمد،ایمان و... تیپ ها متفاوت... اما دل ها با هم... پیش هم... تنها دانشجوهامان نیستند... شهدا خیلی شلوغ است... فکرکنم دعای عرفه است... هر کس میگذرد نگاهی می اندازد!!

نیازی به توضیح نیست... با چند کلمه همه چیز معلوم میشود... ده بیست سی پنجاه صد... هر کس هر چه می تواند... قرض الحسنه... تا چند وقت دیگر... من ذالذی یقرض الله قرضا حسنا فیضاعف له؟؟؟... جواد از جمع جدا میشود... با تلفنش حرف میزند... فکر کنم پدرش بود... باقی هم یکی یکی میروند... تلفنهاشان سخت مشغول است... و خودشان هم... راه میروند... لحن صداشان متفاوت بود... سوال،اجازه،خواهش،التماس... میشد انسانهایی را دید که برای دوستانشان همه کار میکردند... برای گروهشان... و چه دلگرم کننده است در این دنیا!... نیست؟

اینقدر هم دیگر روی رفاقتمان حساب نمیکردیم... حداقل من حساب نمیکردم!!... توقعش نبود... هنوز هم باورش سخت است... تیری بود در تاریکی... آخرین تیر... و چه زیبا به نشانه خورد... چه زیبا بود... هرکس خبری میگرفت سریع به طرف بقیه میدوید... اینقدر جور شد... با من... بنویس... با هر خبر صدای همه بلند میشد... همه شاد میشدند... بهترین لحظه هامان در موسسه داشت رقم میخورد... همه با هم... یک دل... برای هم... همه میخندیدند... حالا این بچه ها بودند که... و من... تنها...و من تنها در گوشه ای از دور نگاه میکردم... آنها میخندیدند و من... و من... بیخیال... کار باید تمام میشد... دوستانمان چه خوب...

کار حل شده بود تقریبا... حالا میشد شمارش معکوس را ادامه داد... فردا میشد هفت... یعنی جمعه آینده... هیات فاطمیون... خداحافظی خیلی سخت بود... همه همدیگر را در آغوش میگرفتند... خوشحال از رفاقتشان... یکی یکی دور میشدند... با گام های کوتاه و سریع... و لبخندی بر لب... مثل همیشه...

آخر شب بود... خبر تازه به دانشجوهامان رسیده بود... بچه ها دوستانشان را خبر کرده بودند... پیامهاشان یکی یکی میرسید... هرکس هرچه که میتوانست...